
(بر گرفته از کتاب ناقوس ها به صدا در می آیند نوشته ابراهیم حسن بیگی از انتشارات عهد مانا)
آیا تا به حال کتابی را خواندهاید که آرزو کنید ایکاش صداها، همهمهها و فضای آن را با گوشِ جان میشنیدید؟ به مناسبت فرا رسیدن عید غدیر سال 1405، گروه رسانه ای-فرهنگی مسیر اثر جدید خود، نمایشنامه صوتی «ناقوسها به صدا درمیآیند» – که بر گرفته از کتاب ناقوس ها به صدا در می آیند نوشته ابراهیم حسن بیگی از انتشارات عهد مانا است- را تقدیم می کند.
این اثر تنها یک روخوانی ساده از کتاب نیست؛ بلکه اقتباسی دراماتیک و حرفهای است که با بهرهگیری از هنرِ صداپیشگیِ چندصدایی، طراحی صوتی دقیق و موسیقیِ فضاساز، مخاطب را به قلبِ وقایع داستان میبرد. در این نسخه شنیداری، شما شاهد تقابلهای انسانی، پیچیدگیهای تاریخی و لحظات سرنوشتسازی خواهید بود که هر کدام با لحن و بیانی متمایز روایت میشوند.
اگر به ادبیات داستانی با تم تاریخی و اجتماعی علاقه دارید و به دنبال اثری هستید که بتواند در حین رانندگی، پیادهروی یا لحظات استراحت، شما را با خود به دنیایی دیگر ببرد، نمایشنامه صوتی «ناقوسها به صدا درمیآیند» گزینهای است که نباید از دست داد.
درآمدی بر داستان
میخائیل ایوانف، کشیشی نبود که حین سخنرانی مکثی طولانی داشته باشد؛ یا زل بزند به مرد جوان غریبه ای که انتهای سالن ایستاده بود و با چشم های بادامی اش به او نگاه میکند. فکر کرد مرد غریبه تاجیک یا از آذری زبانهاست که گاهی برای درخواست کمک به کلیسا می آیند. مکثی کرد و نفس بلندی کشید. بار دیگر نگاهش به مرد غریبه افتاد که کیف سیاه رنگ بزرگی را به سینه فشرده و با چهره ای مضطرب و نگران به او خیره شده بود. یک مرد غریبه ی مسلمان با یک کیف سیاه در یک کلیسای ارتدکس چیزی نبود که کشیش بتواند از کنار آن به راحتی بگذرد. از فکرش گذشت که یک مرد چچنی ممکن است به قصد شومی وارد کلیسا شده و دست به اقدامی تروریستی بزند. این فکر او را واداشت تا هرچه زودتر به سخنرانی اش پایان دهد.
نگاهش را از جمعیتی که دستها را به حالت دعا مقابل سینه گرفته بودند، به جوان غریبه دوخت حالا صورتش از ترس یا هیجان و شاید هم از گرمای داخل سالن کمی سرخ شده بود. دستها را مقابل صورت گرفت و سخنرانی را با چند دعا به پایان برد.
جمعیت در صفی منظم و آرام از مقابل او عبور کرد. سالن کلیسا که خالی شد کشیش فرصت یافت تا با دقت بیشتری به مرد غریبه نگاه کند. مرد حدود سی سال با لباسی مندرس که بیشتر شبیه فروشندگان پوشاک در بازار ایز مایلوا بود غریبه در زیر نگاه پرسشگر کشیش با قدم های آهسته جلو آمد. نگاه کشیش از چهره ی مضطرب مرد به کیف سیاه چرمی دوخته شد که آن را مانند کودکی خردسال به سینه فشرده بود مقابل کشیش ایستاد و پرسید: …

